| عنوان | تاریخ |
| چند جمله تکان دهنده از دکتر علی شریعتی | دوشنبه شانزدهم آبان 1390 |
| اگر دروغ رنگ داشت | چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 |
| مرگ و زندگی | جمعه دوازدهم آذر 1389 |
| باز باران بی ترانه | جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 |
| به خاطر هیچ | یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 |
| شاگرد زيرك و استاد! | دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 |
| يک حکايت جالب از انيشتين و راننده اش | جمعه بیست و یکم اسفند 1388 |
| قانوني است اما منطقي نيست، منطقي است اما قانوني نيست نه قانوني ا | جمعه بیست و یکم اسفند 1388 |
| کداميک را سوار ميکنيد ؟! | جمعه بیست و یکم اسفند 1388 |
| یك عكس وچند جمله از دكتر شریعتی | شنبه پانزدهم اسفند 1388 |
| شنبه بیست و هشتم آذر 1388 | |
| شريعتي | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |
خدايا! ...
رحمتی کن ،
تاايمان ،
نام و نان
برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در
خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و
برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می
گيرند ،
و برای دين کار می کنند! ...
اگر دروغ رنگ داشت ؛
هر روز شاید ؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه میتوانستند تنها نباشند
..........
اگر گناه وزن داشت ؛
هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود ؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت ؛
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند ؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود ؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید اگر عشق نبود ؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
دکتر علی شریعتی
در کلاس روزگار،
درس های گونه گونه هست:
درس دست یافتن به آب و نان!
درس زیستن کنار این و آن.
درس مهر.
درس قهر،
درس آشنا شدن.
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن!
در کنا این معلمان و درس ها،
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها، تمام عمر!
در کلاس هست و در کلاس تیست!
نام اوست: مرگ!
و آنچه را که درس می دهد؛
" زندگی " است!
فریدون مشیری
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
*****
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اینکه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است!
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد
اطمينان خود کمک مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي کرد
بلکه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريکه به
مباحث انيشتين تسلط پيدا کرده بود! يک روز انيشتين در حالي که در راه
دانشگاه بود با صداي بلند گفت که خيلي احساس خستگي مي کند.
راننده اش
پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جاي انيشتين سخنراني کند چرا
که انيشتين تنها در يک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي که سخنراني داشت
کسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص
دهند. انيشتين قبول کرد، اما در مورد اينکه اگر پس از سخنراني سوالات سختي
از وي بپرسند او چه مي کند، کمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده
به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در
پايان سخنراني شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در اين حين راننده
باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند که حتي راننده من نيز مي تواند به
آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات
پاسخ داد به حدي که باعث شگفتي حضار شد!
با سلام
دانشجويي پس از اينکه در درس منطق نمره نياورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چيزي در مورد موضوع اين درس مي دانيد؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غير اينصورت نمي توانستم يک استاد باشم. دانشجو ادامه داد:
بسيار خوب، من مايلم از شما يک سوال بپرسم ،اگر جواب صحيح داديد من نمره ام را قبول مي
کنم در غير اينصورت از شما مي خواهم به من نمره کامل اين درس را بدهيد.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسيد: آن چيست که قانوني است ولي منطقي نيست، منطقي است ولي
قانوني نيست و نه قانوني است و نه منطقي؟
استاد پس از تاملي طولاني نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
اسلام
يک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها يک نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار کرد که تنها يک پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يک شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يک ايستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
يک پيرزن که در حال مرگ است. يک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. يک خانم/آقا که در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يکي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. کداميک را انتخاب خواهيد کرد؟ دليل خود را بطور کامل شرح دهيد :
پيش از اينکه ادامه حکايت را بخوانيد شما نيز کمي فکر کنيد ....



1- ترجیح میدهم با كفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فكركنم تا این كه در مسجد بشینم و به كفشهایم فكر كنم.
2- زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت. 4- چاپلوسی یونجه لطیفی است برای دراز گوشان دمبه دار خوشحال 7- کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي
هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده
بودم 8-اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند.
دلم از دست همه گرفته
از تمام کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان
از بله هايي از سر اجبار
از طلبههايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانشجو نيستند
از تمام کرهايي که سمعکهايشان مارک مصلحت خورده
از اندامهاي به مزايده گذاشته شدهاز انسانهاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرفهاي مفت
از وعدههاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني !
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا )
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند
از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
دلم از دست همه گرفته
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم... اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد.
بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد.
پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق میریزیم و
وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن
است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی!
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند!...
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد.
داد میزد:کهنه قالی می خرم. دسته دوم جنس عالی می خرم کاسه ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه ی خالی میخرم.
اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا
سفره ی خالی میخری ؟!!
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هر گز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
برای دیدن عکسهای فروغ از بچگی تا فوت روی سایت زیر کلیک کنید:
www.foroogh.de/linkha/aksha5.htm
| تنهایی تنها دارایی ادمها.... | |
|
تنهایی،تنها دارایی ادمها |
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)
agar ghader nisti khod ra bala bebari hamanande sib bash ta ba oftadanat andishe e ra bala bebari
♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
واجارگاه در گذشته روستایی بوده است از توابع سیاهکل و دیلمان و امروزه از توابع اطاق ور لنگرود,بالاتر از روستای لیل و روستای خرما با جمعیتی بالغ بر 10 الی 20 خانوار که در درون جنگل های سرسبز این خطه زندگی می کردند.
شغل اصلی آنها دامداری بوده واز این طریق مایحتاج خود را تامین می کردند.
پس از مدتی چند خانواده از آنها کمی پایین تر از محل اولیه خود به منظور کار کشاورزی سکنی گزیدند و واجارگاه به دو بخش جور واجارگاه (بالا واجارگاه) و جیر واجارگاه (پایین واجارگاه) تقسیم شد که ساکنان جور واجارگاه دامداری و ساکنان جیر واجارگاه به کشاورزی مشغول بودند.
درباره معنی کلمه واجارگاه و منشا آن نقل قول های زیادی شده است.مثلا اگر واجارگاه را به صورت وا+جار+گاه در نظر بگیریم:
"وا" یعنی دوباره از هم جدا شدن وباز کردن
"جار" یعنی دوباره گویا کردن موضوع و آواز دادن,تکرار کردن
"گاه" یعنی وقت,مکان. که در مجموع می شود بازگو کردن صدا در مکانی.
واجارگاه یعنی بازتاب صدا و بازتاب صدا به منشا اولیه.
اما به گونه دیگر هم معنای آن را نقل کرده اند به این صورت که:
واج Vaj یعنی کلمه,سخن,گفتار
واجارVajarبه معنی بازار- سوق
گاه هم به معنی زمان- وقت- مکان
در مجموع به معنی بازار- جای بازار
جور واجارگاه از 10الی 20 خانوار و جیر واجارگاه از 2الی 7 خانوارتشکیل شده بودند.
Ø پس از مدتی افراده یکی از خانواده ها که شامل 4برادر ویک خواهر بودند از این محل کوچ کرده و جهت پیدا کردن زمین های جدید و نزدیکتر به آبادی و شهر,به قسمتهای شرقی تر استان گیلان مهاجرت کردند.
این خانواده در بخش کلاچای زمین هایی خریداری کرده و در این زمین های جدید ساکن شدند.
آنها نام محل جدید خود را هم به یاد سرزمین اصلی خود واجارگاه نهادند که برگه خرید زمین به عنوان اولین سند به نام واجارگاه ثبت شده است.
این 4برادر و یک خواهر هرکدام در قسمتی از زمین های خریداری شده ساکن شدند که به رسم خود آنها را به 5 محل نامگداری کردند.نام این 5 محل شامل:
1- جور سره 2- مین سره 3- جیر سره 4- اون دیم سره 5- امیرعلی سره می باشد.
این خانواده اولین ساکنان واجارگاه جدید بودند که به مرور زمان به دلیل خاک حاصلخیز این منطقه "واجارگاه"به مکان جدید برای کشت و کار و فعالیت های کشاورزی تبدیل شد و روز به روز بر جمعیت آن افزوده گردید و کم کم به صورت یک جمعیت متمرکز و شهر مانند تبدیل شد.
ساکنان قسمت های جدید که در زمین های وسیع واجارگاه پراکنده شده بودند تشکیل محله هایی برای خود دادندکه این محله ها امروزه با نام های بندبن – سلیم سرا- باغدشت- گاوماست و.....شناخته می شوند.
در سال 1344 ه ش شهرداری واجارگاه تاسیس شد. واجارگاه یکی از بزرگترین مراکز اشتغال و اقتصادی در بخش کلاچای و شرق گیلان بوده و بزرگترین مرکز کارخانه های چای به حساب می آید.
کارخانه های چای سازی واجارگاه از سال های 1331تا 1333 تاسیس شده اند که عبارت اند از
· کارخانه چای سازی شرکت(گرجی) که قدیمی ترین آنها محسوب می شود.
· کارخانه چای سازی پناهی
· کارخانه چای سازی کهنسال
· کارخانه چای سازی قندهاری
· کارخانه چای سازی شمس هاشمی
· کارخانه چای سازی امامی
· کارخانه چای سازی بهار برگ
اولین مدرسه شهر واجارگاه در سال 1328 در ساختمان مرحوم حاج علی اکبرپورامیرواجارگاه تاسیس شد.امروزه واجارگاه تقریبا 1400خانوار (کمی بیشتر یا کمتر) و بالغ بر 6500نفر جمعیت دارد.دارای تاسیسات زیربنایی از قبیل آب تصفیه شده بهداشتی ,برق,مخابرات,پمپ بنزین,مدارس ابتدایی,راهنمایی,دبیرستان,جاده اتوبان شهری آسفالته,اداره پست ,اموزش و پرورش,باشگاه ورزشی,شهرداری,آتش نشانی,زمین فوتبال,کتابخانه,خانه بهداشت,ایستگاه تاکسی داخل و برون شهری,بانک ملی,تجارت,صادرات,کشاورزی,مسجد جامع و....می باشد.
می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬
ستايش کردم گفتند خرافات است ٬
عاشق شدم گفتند دروغ است ٬
گريستم گفتند بهانه است ٬
خنديدم گفتند ديوانه است ٬
...... دنيا را نگه داريد ميخواهم پياده شوم !
(دکتر شریعتی)
ر عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر حسین می گریند که آزادانه زیست
دکتر شریعتی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم
تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند
طعم توفيق را مي چشاند
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند
ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم
چه غم انگيز است
عمري گداختن از غم نبودن كسي
كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ..
شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد!
هر کس بد ما به خلق گوید
ما صورت او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
(لئو بو سکا لیا)

فرید رضایی ٍ
واجارگاه در گذشته روستایی بوده است از توابع سیاهکل و دیلمان و امروزه از توابع اطاق ور لنگرود,بالاتر از روستای لیل و روستای خرما با جمعیتی بالغ بر 10 الی 20 خانوار که در درون جنگل های سرسبز این خطه زندگی می کردند.
شغل اصلی آنها دامداری بوده واز این طریق مایحتاج خود را تامین می کردند.
پس از مدتی چند خانواده از آنها کمی پایین تر از محل اولیه خود به منظور کار کشاورزی سکنی گزیدند و واجارگاه به دو بخش جور واجارگاه (بالا واجارگاه) و جیر واجارگاه (پایین واجارگاه) تقسیم شد که ساکنان جور واجارگاه دامداری و ساکنان جیر واجارگاه به کشاورزی مشغول بودند.
درباره معنی کلمه واجارگاه و منشا آن نقل قول های زیادی شده است.مثلا اگر واجارگاه را به صورت وا+جار+گاه در نظر بگیریم:
"وا" یعنی دوباره از هم جدا شدن وباز کردن
"جار" یعنی دوباره گویا کردن موضوع و آواز دادن,تکرار کردن
"گاه" یعنی وقت,مکان. که در مجموع می شود بازگو کردن صدا در مکانی.
واجارگاه یعنی بازتاب صدا و بازتاب صدا به منشا اولیه.
اما به گونه دیگر هم معنای آن را نقل کرده اند به این صورت که:
واج Vaj یعنی کلمه,سخن,گفتار
واجارVajarبه معنی بازار- سوق
گاه هم به معنی زمان- وقت- مکان
در مجموع به معنی بازار- جای بازار
جور واجارگاه از 10الی 20 خانوار و جیر واجارگاه از 2الی 7 خانوارتشکیل شده بودند.
Ø پس از مدتی افراد یکی از خانواده ها که شامل 4برادر ویک خواهر بودند از این محل کوچ کرده و جهت پیدا کردن زمین های جدید و نزدیکتر به آبادی و شهر,به قسمتهای شرقی تر استان گیلان مهاجرت کردند.
این خانواده در بخش کلاچای زمین هایی خریداری کرده و در این زمین های جدید ساکن شدند.
آنها نام محل جدید خود را هم به یاد سرزمین اصلی خود واجارگاه نهادند که برگه خرید زمین به عنوان اولین سند به نام واجارگاه ثبت شده است.
این 4برادر و یک خواهر هرکدام در قسمتی از زمین های خریداری شده ساکن شدند که به رسم خود آنها را به 5 محل نامگداری کردند.نام این 5 محل شامل:
1- جور سره 2- مین سره 3- جیر سره 4- اون دیم سره 5- امیرعلی سره می باشد.
این خانواده اولین ساکنان واجارگاه جدید بودند که به مرور زمان به دلیل خاک حاصلخیز این منطقه "واجارگاه"به مکان جدید برای کشت و کار و فعالیت های کشاورزی تبدیل شد و روز به روز بر جمعیت آن افزوده گردید و کم کم به صورت یک جمعیت متمرکز و شهر مانند تبدیل شد.
ساکنان قسمت های جدید که در زمین های وسیع واجارگاه پراکنده شده بودند تشکیل محله هایی برای خود دادندکه این محله ها امروزه با نام های بندبن – سلیم سرا- باغدشت- گاوماست و.....شناخته می شوند.
در سال 1344 ه ش شهرداری واجارگاه تاسیس شد. واجارگاه یکی از بزرگترین مراکز اشتغال و اقتصادی در بخش کلاچای و شرق گیلان بوده و بزرگترین مرکز کارخانه های چای به حساب می آید.
کارخانه های چای سازی واجارگاه از سال های 1331تا 1333 تاسیس شده اند که عبارت اند از
· کارخانه چای سازی شرکت(گرجی) که قدیمی ترین آنها محسوب می شود.
· کارخانه چای سازی پناهی
· کارخانه چای سازی کهنسال
· کارخانه چای سازی قندهاری
· کارخانه چای سازی شمس هاشمی
· کارخانه چای سازی امامی
· کارخانه چای سازی بهار برگ
اولین مدرسه شهر واجارگاه در سال 1328 در ساختمان مرحوم حاج علی اکبرپورامیرواجارگاه تاسیس شد.امروزه واجارگاه تقریبا 1400خانوار (کمی بیشتر یا کمتر) و بالغ بر 6500نفر جمعیت دارد.دارای تاسیسات زیربنایی از قبیل آب تصفیه شده بهداشتی ,برق,مخابرات,پمپ بنزین,مدارس ابتدایی,راهنمایی,دبیرستان,جاده اتوبان شهری آسفالته,اداره پست ,اموزش و پرورش,باشگاه ورزشی,شهرداری,آتش نشانی,زمین فوتبال,کتابخانه,خانه بهداشت,ایستگاه تاکسی داخل و برون شهری,بانک ملی,تجارت,صادرات,کشاورزی,مسجد جامع و....می باشد.
ایمیل : rezaie_farid@yahoo.com
